List

 اخیرا کتاب «آلمان رو به فرسایش» که توسط تیلو ساراتسین تئوریسین راست جدید در آلمان نگاشته شده و رویکردی بسیار افراطی به مساله مسلمانان و مهاجرت دارد، توسط احمد نادری، مدیر گروه مردم شناسی دانشگاه تهران و متخصص انسان شناسی اروپا و سینا عمران ترجمه شده و به همت انتشارات علمی فرهنگی به زیور چاپ آراسته شده است.

یادداشت پیش رو بخشی از مقدمه احمد نادری بر این کتاب است؛

اروپا در آستانه بازگشت به ناسیونالیسم قرن نوزدهمی

جهان در حال حرکت به سوی راست گرایی است و این مسأله با به راه افتادن موج اخیر ناسیونالیسم در کشورهای غربی بسیار مشهود است. این موج از آغاز قرن بیست و یکم به آهستگی شروع شد و پس از بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ به طرز عجیبی رشد کرد و اکنون نیز به رشد سریع خود ادامه می دهد. در جام جهانی۲۰۱۰ در دو کشور اروپایی (آلمان و هلند) شروع به مطالعه این موج کردم و در مطالبی که بعدا منتشر شد، اذعان داشتم که اروپا در آستانه بازگشت به ناسیونالیسم قرن نوزدهمی است. آن زمان شاید برخی این نکته را بسیار غیر واقعی می دیدند، چرا که نشانه های عینی برای این کار وجود نداشت، اما اکنون با گذشت شش سال از آن زمان، نشانه های عینی آن نیز قابل مشاهده است: به وجود آمدن جنبش های دست راستی افراطی همچون پگیدا و سپس تأسیس حزب آلترناتیو برای آلمان در آلمان، برگزاری همه پرسی استقلال اسکاتلند از انگلیس (اگرچه به نتیجه نرسید، اما میزان آرای موافق استقلال قابل توجه است)، خروج انگلیس از اتحادیه اروپا که اصطلاحاً با عنوان برگزیت شناخته می شود و روی کار آمدن دانلد ترامپ در ایالات متحده آمریکا. به این فهرست می توان در آینده اتفاقات زیادی را اضافه نمود. شاید بتوان رأی آوردن دست راستی ها به رهبری خانم مارین لوپن در فرانسه را در آینده نزدیک یکی دیگر از شگفتی های این دهه دانست.

گریز از جهانی شدن در جنبش های اخیر ملی گرایی

حرکت به سوی خروج از ساختارهای موجود، خواه ساختار جهانی باشد، خواه اتحادیه اروپا و خواه ساختارهای حزبی درون کشورها، علل مختلفی دارد که جای بررسی آن در این مجال اندک نیست، اما اگر بخواهیم دلیلی کلی را برای این مسأله نام ببریم، شاید بتوان ساختار جهانی شده متصلب سرمایه سالار را در این نکته دخیل بدانیم. به نوعی می توان رد پای جهانی شدن را در جنبش های اخیر ملی گرایی و دست راستی مشاهده کنیم و بنابراین این جنبش ها به نوعی ضدجهانی شدن هستند و شاید بتوان نام آنها را جنش های گریز از جهانی شدن بنامیم. جهانی شدن که در وجه بنیادین خود امری اقتصادی است، آنگونه که ایمانوئل والرشتاین اذعان دارد، با خلق یک نظام جهانی نوین در پی یکدست سازی ساختارهای اقتصادی در کل دنیا بوده و در این امر موفق نیز بوده است. این سیستم، در دست عده ای معدود از سرمایه داران فراملی است و به نوعی کمتر از یک درصد از مردم دنیا از این طریق بر تمامی دنیا حکومت می کنند.

راستگرایی افراطی؛ دستاویزی برای خلق هویت

من سرآغاز جنبش های ضدجهانی شدن همه گیر اخیر را بحران اقتصادی ۲۰۰۸ در جهان می دانم و بر این باورم این بحران، نوک کوه یخ جنبش های وسیع اجتماعی ضدیت با نظام سرمایه داری و جهانی شدنِ مرتبط با آن را نمایان کرد و بر این باورم این جنبش ها به طرز وسیعی پیشرفت خواهد کرد و به سایر نقاط دنیا نیز فرافکنده خواهد شد. علاوه بر بعد اقتصادی، مسأله بحران هویت نیزیکی از دلایل اصلی این جنبش هاست. مسأله فرافکنی فرهنگ آمریکایی در پروژه جهانی شدن سبب شده است تا مردمان جهان دچار نوعی تعارض و دوگانگی فرهنگی شوند و این تعارض، خود رادر بحران هویت متجلی کرده است و این مسأله، توده های مردمِ به دنبال هویت را خلق کرده است که دستاویزی جز پناه آوردن به راست گرایی افراطی ندارند.

آلمان یکی از کشورهای اصلی است که از ابتدا در نظام جهانی مدرن موضوعیت جدی داشته است و آنچنان که هگل اذعان دارد، سهم خود را به عنوان یک ملت در تاریخ پرداخته است. آلمان اگرچه دیرهنگام به انقلاب صنعتی پیوست، اما با پیوستن خود، موجب رشد عظیم و سرسام آور این انقلاب و تکنولوژی های مرتبط با آن شد. این مسأله در جنگ های جهانی اول و دوم که آلمان با اختراع جدیدترین جنگ افزارهای پیشرفته سبب خیرگی حریفان خود شده بود، به اوج خود رسید و پس از وقفه ای کوتاه در برهه پس از جنگ دوم، تا امروز توانسته است یکی از کشورهای محوری نظام صنعتی باشد.

چالش های جامعه آلمان

این کشور در نظام اجتماعی و داخلی خود گرفتار تناقضاتی جدی بوده است که این تناقضات البته سبب کشمکش های زیادی در درون خود آلمان و در جامعه دانشگاهیان و روشنفکران و رسانه ها بوده است. یکی از این تناقضات که هنوز بر سر آن بحث جدی بوده و هست، نظام دولت رفاهی پس از جنگ است که هنوز در قرن بیست و یکم در آلمان و برخی از کشورهای دیگر نظیر اسکاندیناوی ها کار می کند. در آلمان غربی پس از جنگ، طرح مارشال سبب رونق اقتصادی وسیعی گردید و البته این طرح آنچنان که زابینه فون دیرکه در کتاب «با تمام قوا به سوی تخیل» می نویسد، سبب به وجود آمدن جنبش اجتماعی شصت و هشت گردید و این خود یکی از تناقضات اولیه در آلمان پس از آغاز جنگ سرد بود. طرح مارشال هدفی جز ادغام آلمان غربی در نظام جهانی به رهبری قطب آمریکایی نداشت و بنابراین سرمشق آمریکایی را دنبال می کرد، اما از سوی دیگر، به ضدیت وسیع از سوی نسل جوان با آمریکا منجر شد. نسلی که تحت تأثیر متفکران چپ مکتب فرانکفورت از سویی و از سوی دیگر تحت تأثیر اتفاقات جهانی در بلوک شرق و همچنین جنگ ویتنام بود. یکی دیگر از تناقضاتی که اکنون از همان میراث باقی است، هنوز این نکته است که آلمان بایستی در کدام سوی جای گیرد؟ سوی سرمایه داری مدل آمریکایی یا مدل سوسیالیستی (البته از نوع سوسیال دموکرات)؟ این مباحث سبب به وجود آمدن مناقشات عظیم در آلمان از زمان اتحاد در سال ۱۹۸۹ تاکنون بوده است و کتاب حاضر را نیز می توان در زمره میراث داران همین مناقشه جای داد.

تیلو ساراتسین که بیش از سه دهه در مصادر مختلف در آلمان قرار داشته (وی مدتی سناتور بخش اقتصادی برلین بود و آخرین سمت وی عضویت در هیأت مدیره بانک فدرال آلمان بود که با نگارش این کتاب از کار برکنار شد) و نظام اقتصادی و اجتماعی آلمان را مورد مطالعه قرار داده است، در این کتاب، در مناقشه فوق قصد داشته است طرف اردوگاه سرمایه داری تمام عیار با سرمشق ایالات متحده آمریکا را بگیرد و تا حد زیادی (حداقل در بعد تئوریک و آماری) موفق بوده است. این کتاب یکی از مناقشه برانگیزترین کتابهای تاریخ آلمان پس از اتحاد بوده است و همچنان نیز در مورد آن بحث می شود. اگرچه کتاب در سال ۲۰۱۰ نگاشته شده است (دوسال پس از شروع بحران ۲۰۰۸)، اما با به وجود آمدن موج جدید مهاجرت پس از بحران سوریه و شروع بحث های جدی در موافقت و مخالفت با آن، این کتاب بار دیگر مورد توجه ویژه قرار گرفته است.

ضدیت با مهاجران و مسلمانان؛ بن مایه اصلی کتاب «آلمان رو به فرسایش»

بن مایه اصلی این کتاب را می توان ضدیت با مهاجرت از سویی و ضدیت با مهاجران مسلمان از سوی دیگر دانست. امری که سبب شد ساراتسین از آخرین سمت کاری خود برکنار شود. پس از انتشار کتاب، بحث های زیادی در آلمان در این خصوص مطرح شد و عده ای موافق و عده ای دیگر مخالف ایده مرکزی وی بودند و آنچنان که خودش نیز در چند جای کتاب مطرح می کند، انگ نژادپرستی و قوم مداری بارها از سوی مخالفان به وی چسبانده شده است. به زعم من، اینکه ساراتسین را نژادپرست بدانیم یا نه، مسأله ای کاملاً فردی و ثانویه است. مسأله اصلی این است که این کتاب و ایده مرکزی آن، اولاً برای نخستین بار در آلمان پساهیتلری تابوی بحث های عمومی در مورد مباحث نژادی رادر فضای عمومی و رسمی شکسته و این در نوبه خود نوعی جسارت محسوب می شود و دوم و مهمتر اینکه افکار ساراتسین را بایستی در بستر اجتماعی جامعه آلمان فهم و ارزیابی کرد. به جد معتقدم که فضای اجتماعی آلمان است که به ساراتسین اجازه طرح این فکر را می دهد. به عبارتی، ساراتسین را می توان نماینده بخش وسیعی از جامعه آلمان دانست. بخشی که هم اکنون و از سال ۲۰۱۳ تاکنون در ذیل حزب آلترناتیو برای آلمان، خود را و هویت جمعی سیاسی خود را بازیابی می کنند.

حزب آلترناتیو برای آلمان اگرچه در سال ۲۰۱۳ (سه سال پس از نگارش این کتاب) تأسیس شده و اگرچه ساراتسین در آن هیچ عضویتی نداشته است، اما به خوبی نماینده طرز تفکر ساراتسین و البته قشر وسیعی از جامعه آلمان است. راست گراهای افراطی در اروپا و به خصوص در آلمان اولین اولویت خود را بر ضدیت با مهاجران و به خصوص مسلمانان مهاجر قرار داده اند. بدین معنا که مهاجرت و مهاجران مسلمان را تهدیدی وسیع برای اقتصاد و فرهنگ و البته سیاست می دانند. از همین راه، آنان معتقدند که چون نخبگان موجود در سیستم سیاسی کشورها نقش به سزایی در به وجود آوردن تهدید مهاجران دارند، لذا آنان صلاحیت حکومت بیش از این، که به نابودی کشاندن کشورها می انجامد را ندارند. یکی دیگر از مشخصات آنان، اولویت دادن مسائل ملی به جای مسائل منطقه ای و بین المللی و بحران های زیست محیطی است. از این رو آنان ملی گرایانی دو آتشه اند که از لحاظ فرهنگی ارزش های ملی در درجه اول و در درجه دوم ارزش های غربی برایشان موضوعیت دارد. آنان همچنین به شدت مخالف نسبی گرایی فرهنگی بوده و قائل به نوعی قوم مداری هستند. از این رو مخالف شعارهای فعلی حاکمان غربی و اروپایی مبتنی بر چندفرهنگی و پلورالیسم فرهنگی هستند.

تمامی ویژگی های نامبرده برای احزاب راستگرا و راست اندیش را می توان در کتاب حاضر به خوبی ملاحظه و مشاهده کرد. ساراتسین تمرکز اصلی خود را بر ضدیت با مهاجرت و مهاجران مسلمان قرار می دهد و با حمله و یورش های مستمر به آنان، سعی در القای این تفکر دارد که مسبب همه بدبختی های آلمان، جماعت مسلمان مهاجر هستند. از این رو ابایی از این ندارد که آنها را ابله، کوته فکر، نادان، عقب مانده، خشک مغز، مفتخور و یا با القابی اینچنینی خطاب کند و در پی آن باشد تا با کنارهم قرار دادن آمار و ارقام مختلف، آنها را تخطئه کند و آنان را همچون وصله ناجوری جلوه دهد که نه تنها بر پیکره آلمان، بلکه بر پیکره کل اروپا سنگینی می کنند.

عدم ادغام جامعه مهاجر مسلمان در آلمان

استدلال جدی ساراتسین برای ملاحظات فوق، بحث عدم ادغام جامعه مهاجر مسلمان در آلمان است. وی (البته به درستی) معتقد است جماعت ترک و عرب و پاکستانی و … که مشخصه مشترک همه شان اسلام است، در جامعه آلمان ادغام نشده اند و هرکدام بر هویت های بومی و محلی سرزمین مبدأ تأکید می کنند. وی در این راستا شبکه های ماهواره و فضای مجازی را مقصرجدی می داند و معتقد است این تکنولوژی ها امکان دسترسی آسان به ارزش های مهاجران را مهیا کرده و سبب همبستگی بیشتر آنان می شود، به نحوی که خود را از ارزش های جامعه مقصد کاملاً مبرا می دانند و هیچ نیازی به داشتن آنان یا حتی به یادگرفتن زبان جامعه مقصد نمی بیند. نکته مکمل این بحث چیزی است که ساراتسین آن را نظام مفتخور پرور دولت رفاه می داند که بیخود و بی جهت به مهاجران به دلایل مختلف کمک هزینه های سرسام آور می پردازد و اولاً دیگران را تشویق به مهاجرت بیشتر به اروپا و آلمان کرده و ثانیاً مهاجران آلمانی راتشویق به کار نکردن و تنبلی می کند و این تنبلی در پروسه اجتماعی شدن به نسلهای بعد نیز منتقل می شود. یکی دیگر از مفاهیمی که نویسنده دائماً به صورت آشکار و پنهان به آن ارجاع می دهد، این نکته است که مشکل اصلی مسلمانان برای ادغام نشدن آنان در جامعه آلمان، مشخصه های فرهنگی دست و پاگیری است که در آنان وجود دارد و در این مشخصه ها، اسلام رتبه اول را دارد. از دید وی اسلام است که مسبب عقب ماندگی مسلمانان اروپا شده است و اگر مسلمانان اسلام را کنار بگذارند، مشکل آنان حل خواهد شد، دانش آموزانشان در مدرسه پیشرفت خواهند کرد، زنان آنان دیگر باروری بالا نخواهند داشت، مردانشان مفتخور و سربار نخواهند بود، جرم و جنایت در آلمان بسیار کاهش خواهد یافت و ادعاهای غیر علمی ای از این دست.

تلاش برای ایجاد گفتمان اسلام هراسی در آلمان

ساراتسین با خلق یک مفهوم کلان از اسلام (اسلام به مثابه یک کل)، سعی در ایجاد گفتمان اسلام هراسی در آلمان دارد. این گفتمان که البته موفق هم بوده است، این آمار و ارقام به ظاهر درست و علمی برای اثبات وحشتناک و شیطانی بودن اسلام، هر خواننده بدون تفکر انتقادی را مسخ خویش نموده و از اسلام و مسلمانان متنفر می نماید. او (تعمدا یا از روی ناآگاهی) دوپارگی عظیم شیعی- سنی را در اسلام نادیده می گیرد و در میان خود اهل سنت نیز حداقل دوپارگی سلفی-اخوانی را به هیچ می انگارد و برای تمامی اینها یک حکم کلی مشترک صادر می کند و آن ضدیت با مدرنیته، غرب و آلمان است. از این رو ابایی ندارد که عربستان سعودی را در کنار ایران و ترکیه و افغانستان و حتی مصر بنشاند و حکم کلی در مورد همه صادر کند، حال آنکه قرائت همه اینها از اسلام متفاوت است. کشوری مانند عربستان سعودی با ایدئولوژی رو به گذشته سلفی خود، راه را بر اجتهاد و رویارویی با پدیده های مدرن و امروزی بسته است و از این رو  با ترکیه، مصر و حتی با افغانستان نیز تفاوت های جدی دارد، چه برسد با ایران شیعی که بنا بر ایدئولوژی شیعی خود، رو به آینده دارد، نه صرفاً رو به گذشته. برجسته کردن ضدیت با غرب توسط اسلام کلی ای که همه مسلمانان در کشورهای مختلف را در بر می گیرد، تاکتیکی است که خوانندگان کم اطلاع از اسلام و دنیای اسلام را اغوا کرده و در آنان ترس از اسلام را برجسته می کند.

وی با ارجاع به جوامع موازی وکلونی های مهاجران، بحث خشونت و آمار بالای جرم و جنایت در میان مسلمانان  را پیش می کشد و این را نیز به عدم ادغام اجتماعی ارجاع می دهد. یکی دیگر از مشخصه های اصلی جوامع موازی از دید وی، داشتن روسری و حجاب زنان است. نکته جالب اینکه وی معتقد است که بخش زیادی از این زنان محجبه تحت فشار اجتماعی خانواده و… روسری بر سر می کنند، حال آنکه این مسأله با بحث های اصلی وی در تناقض است. وی بایستی به این سوال جواب دهد که چگونه می توان افراد جامعه را تحت پوشش انواع بیمه ها و طرح های حمایتی قرار داد، به طوری که افراد را کاملاً مستقل بار می آورد (حداقل مستقل از خانواده و دیگران و وابسته به دولت)، حال آنکه آنان در جامعه ای مثل جامعه آلمان هنوز به خانواده ها و بزرگترها علقه دارند و به خاطر آنان حجاب دارند؟ در خوشبینانه ترین حالت می توان گفت که ساراتسین نگاه مبتنی بر درون فهمی نسبت به مسلمانان و به خصوص زنان مسلمان ندارد و این البته به گرایش های ضد نسبی گرایانه وی بر می گردد.

او با حمله های بی امان به اسلام و مسلمانان، مشکل اصلی عدم ادغام (که تقریباً همه مسائل در ارتباط با مهاجران از آن ناشی می شود) را تا حد زیادی خودِ مسلمانان و کمی تا قسمتی سیاستگزاری های دولتمردان دولت رفاه می داند. در مورد اول، نکته جالب این است که ساراتسین به جای اینکه به علت بپردازد، به معلول پرداخته است. به این معنا که وی نقش جامعه آلمان و بستر فرهنگی و حقوقی آلمان را در عدم ادغام نادیده می گیرد. همچنان که ذکر شد، وی در این ادعا که مسلمانان کمتر ادغام شده اند، محق است؛ اما مسأله اصلی به علت این مسأله برمی گردد. سوال اصلی این است که ادغام چیست و چرا باید مسلمانان ادغام شوند؟ از دید ساراتسین ادغام یعنی اینکه همه مهاجران مسلمان دین خود را کنار بگذارند و ارزش های بومی مبدأ را بدرود گویند و زبان آلمانی را نیز به خوبی فرا گیرند. در مورد زبان می توان با وی توافق کرد، اما در مورد فراموشی نظام بومی و ارزش های مبدأ، می توان ایده های او را تمامیت خواهانه و دست راستی افراطی نامید.

سیستم حقوقی و فرهنگی آلمان مبتنی بر خاک و خون است

به علاوه، یکی از دلایل اصلی عدم ادغام، که ساراتسین به عمد از آن عبور کرده و هیچ حرفی در مورد آن به میان نمی آورد، سیستم حقوقی و فرهنگی آلمان است. نظام حقوقی اروپای قاره و به خصوص آلمان برگرفته از مخلوطی از سیستم خون و خاک است، که در آن خون نقش محوری را دارد. این ریشه در ارزش های نظام فئودالی قدیم اروپا دارد که خون اشرافی و تعلق به زمین برایشان بسیار پررنگ بود. ممکن است فرزند یک مهاجر مثلاً ترک، در آلمان به دنیا آمده باشد، زبان آلمانی را به خوبی فرا گرفته باشد، از مهد کودک تا دانشگاه را در آلمان سپری کرده باشد، اما اگر از وی بپرسید اهل کجا هستی، مسلماً به شما خواهد گفت من ترک هستم (که در قالب این جمله آلمانی که من از ترکیه می آیم بیان می شود! Ich komme aus der Türkei). سوال اینجاست که کسی که حتی در طول زندگی بیست و چند ساله خود حتی یک بار هم ترکیه را ندیده است، چگونه می گوید که من از ترکیه می آیم؟ پاسخ آن برای کسانی که چند صباحی در آلمان تجربه زیسته دارند و نظام حقوقی آنجا را می شناسند و با مردم آن زندگی کرده باشند، ساده است: نظام فرهنگی و اجتماعی آلمان که در طول نسل های متمادی بازتولید شده است، مهاجران را به رسمیت نمی شناسد، به این دلیل که آنان خون آلمانی ندارند، یعنی مشخصات ظاهری آلمانی ها را ندارند. این مسئله در مفهومی عامیانه تحت عنوان کله سیاه (Schwarzkopf) نمایان است، که در جامعه آلمان شایع است. به علاوه اینکه سیستم حقوقی آلمان نیز از این مسأله تاحدی حمایت می کند. بسیاری از مهاجرانی که چندین سال از مهاجرتشان می گذرد، هنوز موفق به دریافت مدارک هویتی آلمانی نشده اند و به مفهومی میان هویت سابق و جدید خود پادرهوا مانده اند. این مسائل را با سیستم های آنگلوساکسن (بیشتر در آمریکا و کانادا و تا حد کمتری در انگلیس) مقایسه کنید که سیستم های آنها بر خاک استوار است و نه خون. نتیجه فرایند گفته شده این می شود که مهاجران از ابتدا تا انتها و در نسل های متمادی برچسب مهاجر بودن می خورند و این برچسب، آنها را به سمت ایجاد کلونی های بسته می کشاند و این همان چیزی است که ساراتسین تحت عنوان عدم ادغام از آن یاد می کند، اما مسأله مهم این است که ساراتسین شیپور را از سر گشادش می نوازد و به جای تأکید بر فرایندهای فرهنگی، اجتماعی و حقوقی جامعه آلمان، مسلمانان و اسلام را متهم می کند و به جد از مسلمانان می خواهد که اسلام را کنار بگذارند.

مشارکت اجتماعات مهاجرین در اداره جامعه آلمان

یکی از مشخصات اصلی طرز تفکر وی که البته در دو فصل آخر برجسته است، این است که وی از تمامی بحث های هفت فصل اول کمک می گیرد تا اینگونه در جامعه القا کند که جامعه آلمان دارد توسط مسلمانان فتح می شود و او نام این فتح را فتح از طریق باروری می گذارد و معتقد است چون قدرت باروری زنان مسلمان زیاد است و این خود نشات گرفته از اسلام است و همچنین دولت رفاه آلمانی پول های مفت در حلقوم مسلمانان می ریزد و آنان را تشویق به بچه دار شدن می کند، در نتیجه مسلمانان به سویی حرکت می کنند که آلمان را در کمتر از صد سال آینده فتح خواهند کرد و از زبان و فرهنگ آلمانی چیزی باقی نخواهد ماند. وی با تجسم دنیایی خیالین که در آن مسلمانان آلمان همه زمام امور را در دست گرفته اند و نه کشور آلمان برایشان مهم است و نه زبان و فرهنگ و مسائل آلمانی ها، اسلام هراسی و مهاجر هراسی را تبلیغ و تشویق می کند، حال آنکه این مسائل نشأت گرفته از اوهام و تخیلاتی است که می تواند بسیار خطرناک بوده و جو مسلمان ستیزی در آلمان را دامن بزند. هیچ دلیل علمی قانع کننده ای برای ادعاهای وی وجود ندارد و برعکس، دهها دلیل و مثال می توان برای رد این ادعا یافت. شاهد اصلی آن مشارکت اجتماعات مهاجرین در اداره موفق جامعه آلمان و عضویت آنان در احزاب و تشکل های اجتماعی و سیاسی آلمان است.

وال استریت؛ نوک کوه یخ فاجعه نئولیبرالیسم

یکی از نکاتی که در مباحث نویسنده مطرح است، اشاره مداوم مقایسه ای وی به ایالات متحده آمریکاست که در بستری از داروینیسم کلاسیک (ونه حتی داروینیسم جدید) مفصل بندی می شود. در مدل ساراتسین، آرمانشهر ایالات متحده توانسته است با به وجود آوردن یک مدل خاص، مهاجران را اولاً گزینش کند و ثانیاً آنها را مفتخور بار نیاورده است. در مورد اول وی محق است، چرا که آمریکا توانسته است با ساختن یک تصویر ویژه از یک سرزمین رویایی برای متخصصان و نخبگان جهانی بسیار خوب عمل کند. این مسأله که توسط متفکر پست مدرن فرانسوی، ژان بودریار، تحت عنوان فراواقعیت (هایپررئالیتی) مورد بحث قرار گرفته و یکی از مثالهای وی در این مورد شهر نیویورک است، توانسته است موج مهاجرت نخبگان جهانی را به سوی ایالات متحده سرازیر کند، که حتی نخبگان آلمانی نیز در آن سهم به سزایی دارند. اما در مورد دوم، مسلم است آنچه ذیل عنوان سیاستهای سختگیرانه نئولیبرال از آن یاد می شود، منجر به شکل گیری یک دوقطبی بسیار خطرناک اجتماعی شده است و شورش وال استریت در سالهای اخیر نوک کوه یخ فاجعه نئولیبرالیسم است که نمایان گشته است. در واقع، سیستم ایالات متحده که به تعبیر سی رایت میلز تحت سیطره نخبگان قدرت و ثروت است، با اعمال سیاستهای نئولیبرال و محدود کردن بیمه ها و حمایت های اجتماعی، توده های عظیم فقیر را به جایی رسانیده است که میان مبارزه برای زنده بودن و تن دادن به سیستمی که به طور لحظه ای بر فقر آنان می افزاید، یکی را انتخاب کنند. ازاین رو یکی از دلایل اصلی خشونت های اجتماعی رو به فزونی در ایالات متحده در سالهای اخیر همین مسأله است. به تعبیری، آرمانشهری که ساراتسین از آن با اشتیاق یاد می کند، سالهاست که از حالت اتوپیایی اش خارج شده و تبدیل به یک پریشانشهر شده است و به تعبیری دیگر، افراد زیادی لخت بودن پادشاه رافریاد برآورده اند. این مسأله درانتخاب دانلد ترامپ برای کسوت ریاست جمهوری این کشور تبلور یافته است. در واقع، ترامپ نماد نه به سیستم موجود در آمریکاست و از این رو مورد توجه و حمایت اقشار مختلف قرار می گیرد، که البته من رأی آوردن وی را نیز در چارچوب فراگیر شدن راست گرایی در دنیا می دانم.

جدای از مسأله شکست الگوی فرضی آرمانشهری ساراتسین، مسأله ای که در بحث های وی به طور جدی مغفول است، مسأله اخلاق است. داروینیسم اجتماعی مورد حمایت وی را می توان در دوره ناسیونال سیوسیالیسم آلمان از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ نیز مشاهده کرد. در هر دو تفکر (البته مشابه با آبشخور یکسان) بحث اصلی این بود که اقشار حاشیه ای و اقلیت، چون در پروسه انتخاب طبیعی و تنازع بقا نتوانسته اند خود را به بالا بکشند و در حد انتظاراتی که ما مشخص کرده ایم ظاهر شوند، لذا از حق حیات برخوردار نیستند و بایستی محدود شوند و امکانات آنان به نفع دیگران (که البته ما آنها و شاخصه شان را تعریف می کنیم) مصادره شود. غیراخلاقی بودن و ضد انسانی بودن این بحث، بسیار مشهودتر از آن است که بخواهیم در رد آن دلیل علمی بیاوریم.

کتاب حاضر از آن رو که به یکی از مسائل جدی آلمان در فضای پس از جنگ جهانی دوم می پردازد، مادامی که مهاجرت و مسأله مهاجران در آلمان مطرح باشد، مورد خوانش قرار خواهد گرفت ونکته جالبتر این است که این کتاب در دو سال اخیر و با به وجود آمدن موج اخیر مهاجرت ها پس از بحران سوریه بسیار بیشتر مورد توجه و خوانش قرار گرفته است. در واقع موج اخیر مهاجرت به اروپا و به خصوص آلمان (که بالای یک میلیون نفر از این مهاجران را در خود جای داده است) موجب به وجود آمدن بحث های بسیار بیشتری در سطح جامعه آلمان شد و این مباحث همچنان ادامه دارد. در کنار این مباحث، به وجود آمدن جنبش های اجتماعی ضد مهاجرت نظیر پگیدا و همچنین به وجود آمدن احزاب ضد مهاجرت و ضد مسلمانان مانند «آلترناتیو برای آلمان» (AFD) که در چارچوب های قانونی آلمان به فعالیت می پردازد، نشان از تغییر جدی و محسوس فضای اجتماعی آلمان دارد. نکته جالب در مورد حزب آلترناتیو این است که این حزب که در سال ۲۰۱۳ به وجود آمده، توانسته است آنچنان از فضای اجتماعی آلمان استفاده کند که درانتخابات ایالتی اخیر، در کل آلمان به جایگاه سوم دست پیدا کرده و بعد از احزاب سوسیال دموکرات و سوسیال مسیحی قرار گیرد. این حزب از ۱۶ ایالت آلمان، در ده ایالت صاحب کرسی شده است و نکته جالبتر اینکه این حزب پذیرفت که جنبش بسیار افراطی پگیدا در درون این حزب فعالیت کند.

آلمان خود را نابود خواهد کرد

موج اخیر مهاجرت که شکاف های اجتماعی و حزبی درون آلمان را به شدت فعال کرده است، در آینده مسائل مختلف بیشتری را در درون جامعه آلمان رقم خواهد زد و من به شدت معتقدم که این موج در آینده خطری بسیار جدی برای آلمان خواهد بود. البته استدلال اینجانب برای این خطر، از جنس استدلال ساراتسین نیست. آنچه من بدان معتقدم این است که از آنجا که سیستم فرهنگی و اجتماعی آلمان که مشخصات آن را در سطور بالا قید کردم، نمی تواند این مهاجران را نیز – مانند سایر مهاجران- جذب کند و با برچسب بیگانه و خارجی در پروسه خود / دیگری آنان را طرد خواهد کرد، شکل گیری دوگانه های متعارض هویتی در میان آلمانی ها و مهاجران بیشتر خواهد شد. ترومای روحی جنگ و مقصر دانستن کشورهای غربی در شکل گیری بحران سوریه و عراق (با به وجود آوردن، حمایت و تسلیح  گروه های افراطی همچون داعش و دیگران) در بین این مهاجران بسیار پررنگ خواهد بود و در کنار مباحث هویتی نشأت گرفته از سیستم خون و اشرافیت آلمانی و اروپایی، پتانسیل بالایی برای فعالیت های تروریستی، این بار نه در خاورمیانه، بلکه در دل آلمان و اروپا وجود خواهد داشت. از این رو، در نتیجه من با ساراتسین هم‌عقیده خواهم بود که آلمان خود را نابود خواهد کرد، اما من مانند ساراتسین، تقصیر را بر گردن مهاجران و اسلام نمی اندازم، بلکه معتقدم تقصیر با مردم آلمان و سیاستمداران آن است.

در مجموع می توان کتاب ساراتسین را محصول جامعه آلمان و شکل گرفته از بستر اجتماعی و فرهنگی آن دانست که ریشه های اجتماعی قوی دارد و از این منظر برای فهم جامعه آلمان بسیار ضروری است. ترجمه کتاب حاضر از همین روی بسیار اهمیت دارد و می تواند در فهم جریانات اجتماعی المان برای علاقمندان، دانش پژوهان و حتی سیاستمداران ایرانی و فارسی زبان اهمیت داشته باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.